۲۸ دی ۱۳۸۸

چرا مثنوي و چرا مولوي ؟


اغلب اين سؤال در ذهن جوانان ايراني مطرح مي شود كه چه ضرورتي دارد مثنوي را بخوانيم و مولوي را بشناسيم .
آنان كه با مثنوي آشنايي دارند خصوصاً كساني كه مدتي در اين كتاب تعمق كرده باشند به ويژه افرادي كه سال ها عمر خود را صرف شناخت نكات مجهول اين كتاب ارزشمند كرده باشند به خوبي آگاه­اند كه اين كتاب با داشتن ويژگي هاي چندي و اقبالي كه در طي دهه آخر قرن بيستم و دهه اول قرن 21 در كشورهاي مغرب زمين خصوصاً آمريكا از آن شد و جزو پر فروش­ترين كتابها مطرح گرديد، كتابي است در خور دقت و توجه و بايد كه نسل جوان در آن تحقق و تفحص نموده و بيشتر آن را و دستورالعمل هايش را در زندگي اجراء نمايد .
اما ويژگي هاي اين كتاب :
1 ـ مثنوي كتابي است به زبان فارسي امروز و شايد از پشتیبانان زبان شيرين و شعرگونه فارسي .
2 ـ اكثر جملات و كلمات مطرح شده در آن در زبان فارسي به صورت ضرب­المثل و لطيفه مطرح مي باشد .
3 ـ با استفاده از اندوخته هاي زبان فارسي مسائل مهم انسان­شناسي و روان­شناسي و علوم مختلف اجتماعي و فلسفي و معرفتي را با ساده­ترين شكل مطرح مي نمايد .
4 ـ در مجالس درس مولانا محمد جلال الدين برخلاف دانشمندان و انديشمندان قرني كه مولوي مي زيست ، از همه گروهها و طبقه هاي اجتماعی حاضر مي شدند و درس ها و مباحث مختلف معرفتي و محققانه اين انديشمند به صورتي ساده  با بياني شيوا در قالب داستان هاي قابل فهم بيان مي شد كه در عين سادگي، فضلاء و دانشمندان مجلس نيز از آن نمونه ها ،بهره كافي برده و برداشت هاي علمي خود را انجام مي دادند .
5 ـ در آغاز قرن بيستم و با پيروزي انديشه ماترياليستي، مدت 70 سال ذهن جوانان و طالبين حقيقت از طرح جهان بدون معنويت و رد كردن انديشه خداپرستان پر شده بود و در آن دوران كسي را ياراي مطرح نمودن جهان به صورت ماده و معنا يا صورت و سيرت نبود ، ولي پس از فروپاشي و محو ديدگاه هاي ماترياليستي ، به يكباره انديشه انسان بسان مركز جهان هستي و ديدگاه هاي هولوگرافيك به انسان ترقي شاياني نمود و مردم دنيا خصوصاً مغرب زمين متوجه شدند كه مولوي در هفت قرن قبل از اين زمان چنين سروده :‌
در سه گز قالب كه دادش وانمود
انجه در الواح و در ارواح بود
ياد دادش لوح محفوظ وجود
تا بدانست آنچه در الواح بود
اين بيت با اشاره به جهان هولوگرافيك يك ديد انسان جانشين خداوند در كل جهان هستي مي باشد . مولوي در قالب اشعار و حكايت ها و مطالب بسيار ساده، عميق­ترين مسائل توحيدي و معرفتي را براي فهم عموم بيان نموده است .
6 ـ مثنوي كتابي است كه برخلاف شعرا و انديشمندان زمان خود همه ديدگاه هاي جهان شناسي و معرفتي را بر پايه استدلال و با بهره بردن از انديشه هاي علمي و فلسفي معمول و حتي بر پايه فلسفه هاي امروز بنا نهاده .
7 ـ در تمام زمينه هاي اعتقادي مسلمانان جهان خصوصاً در بيان معاد ـ نبوت و ديگر انديشه هاي زيربنا، فلسفه اسلامي به نحو مطلوب سخن گفته و هر كدام را به بهترين نحو شرح داده است .
8 ـ پس از فروپاشي ، مردم دنيا خصوصاً مغرب زمين با توجه به انديشه هاي معرفتي در هند و غيره توجه خاصي به عرفان و شناخت انسان جانشين خداوند نمودند ، اما در اين زمينه شايد بدون اغراق مي توان گفت بهترين و غني­ترين كتاب درباره عرفان نظري و معرفت شناسي اسلامي كه بر پايه توحيد مي باشد ، كتاب مثنوي است .
9 ـ در زمينه ترقي و پيشرفت جوامع انساني مولوي عقيده دارد شروع هر پيشرفتي در   زمينه هاي علمي و مدني و تمدن ، به كمك تعليمات انبياء الهي مي باشد ولي پس از حصول اين پيشرفت ، براي ترقي و تعالي نهایي جوامع ،حتماً بايد انديشه هاي معرفتي و عرفاني كه بسان مغز مي باشند مطرح و مورد توجه قرار گيرد تا انسان ها بتوانند آن تعالي نهائي را انجام دهند .
مولوي خود معتقد است آنچه مطرح  نموده به صورت مغز و عصاره و متن همه انديشه هاي ديني است در حالي كه آنچه معمولاً مطرح مي شود آنها همه پوست مي باشد .
ما ز قرآن مغز را برداشتيم  
پوست را بهر خران بگذاشتيم
پس از طرح اين مطلب در يكي ديگر از حكايت ها مسأله بهره بردن از شريعت انبياء را تنها قسمتي از تكامل دانسته و بقيه را موكول به دانستن معرفت ديني مي داند .
هفت اختر هر جنين را مدتي
مي كند هر يك به نوبت خدمتي
چونكه وقت آيد كه جان گيرد جنين
به جز آفتابش آن زمان گردد معين
از دگر انجم بجز نقشي نيافت
اين جنين تا آفتابش بر نتافت
10 ـ در تمام زمينه هاي گرفتاري بشر امروز و در موارد مختلف ، قدرت طلبي ، ريا و تزوير ، تحميق و انحراف انديشه ها و بالاخره بهره­كشي از منابع انساني ، با طرح داستان هاي بسيار ساده مطالب را براي ما انسان ها شرح داده است .
11 ـ راه نجات بشر امروز و رها شدن از دست گرفتاري ها را در يك چيز مي داند و آنهم رهايي از نفس درون است .
اي شهان كشتيم ما خصم برون
ماند خصمي زو بتر در اندرون
12 ـ در جامعه امروز و با وجود انسان چهل تكه (به قول استاد دكتر داريوش شايگان در كتابي به همين نام) مولوي راه هاي رسيدن به وحدت و محبت و عشق را بيان نموده و به ما تعليم  مي دهد كه چگونه به دنياي عشق رو آريم تا همه آفاق، گلستان بينيم .
‌13 ـ به منظور جلوگيري از خصومت هاي قومي و اختلاف در عقايد متفاوت ديني ، مولوي همه ما را دعوت به صلح و آشتي و محبت و عشق مي نمايد .
در حكايت موسي و شبان آنجا كه موسي (ع) ، شبان را به علت اشتباهات كلامي مورد سرزنش قرار ميدهد ، مولوي از زبان خداوند مي گويد :
تو ز سرمستان قلاوزي مجوي
جامه چاكان را چه فرمائي رفو




۱۴ دی ۱۳۸۸

درسهاي مثنوي:دروس 10،11،12



درس دهم) شكست انسان در بينش علمي سبب مي شود ما براي آن دريافت خود از جهان سعي نماييم حتماً بينش سيستماتيك را جانشين نماييم و اين دريافت جديد با يك نگاه توحيدي به جهان هستي همراه بوده و به اين دنيا به چشم يك واحد متصل بهم نگاه كرده و همچون علم جديد محيط زيست كل هستي را يكي بدانيم.

شه چو عجز آن طبيبـان را بديد
پا برهنه جـانب مسجد دويد
رفت  مسجد سوي محراب شـد
سجده گاه از اشك شه پر آب شد
چون به خويـش آمد ز غرقاب فنا
خوش زبان بگشاد  در مدح و ثنـاء
چون بر آورد از ميان جان خروش
اندر آمد بحر بخشـا يش بجوش


درس يازدهم) هر نعمت و بخششي از جانب (باريتعالي) با وسايل و امكانات ميسر مي شود و هر وقت خداوند اراده نمايد خير و لطفي در حق بشر بشود امكانات مادي و اسباب علمي فراهم مي شود پيدايش مردان و زنان نابغه و انديشمند در تاريخ يكي از الطاف بزرگ خداوند است. پس بايد بدانيم هر فكر و انديشه جديد بدنبال احتياج و ضرورت جديد ايجاد مي شود.



در ميـان گريه خوابـش در ربود
ديد در خواب او، كه پيـري رو نمود
گفت: اي شه مژده حاجاتت رواست
گر غريبي آيدت فـردا ز ماست
چون كه آيد او، حكيمي حاذق است
صادقش دان كاو امين و صادق است
در علاجش سحر مطلق را ببيـن
در مزاجش قدرت حق را ببين

درس دوازدهم) در اين درس آموزش ها و تعاليم بسياري در زمينه آرزوهاي سالكين و مشتاقان براي وصول به هدف و دستيابي به بزرگان طريقت بيان مي شود كه از آن ميان راهنمائي هاي مختلف و متعددي بيان مي دارد كه هر كدام مراحل مهم و با ارزشي هستند از اين قرار:

بود اندر منظـره شه منتظر
تا ببيـند آن چه بنمودند سرّ
ديد شخصي فاضـلي پر مايه اي
آفتابي در ميـان سـايه اي
مي رسيد از دور مانند هـلال
نيست بود و هست بر شكل خيال
نيست وش باشد خيال اندر روان
تو جهاني بر خيـالي بين روان
بر خيـالي صلحشان و جنگشان
وز خيـالي فخرشان و ننگشان
آن خيالاتي كه دام اولياست
عكس مه رويان بستان خداست
آن خيالي كه شه اندر خواب ديد
در رخ مهمـان همي آمد پديد
شه به جاي حاجبان پا پيش رفت
پيش آن مهمان غيب خويش رفت



شرح دروس 10 و 11 و 12
اواخر قرن نوزدهم ، انديشه هاي ماترياليستي در مجامع فكر و انديشه جهان رونق چشمگيري يافت و نمرات آن نيز توسعه روزافزون طرد انديشه خداي گونه شدن انسان و قبول انوار حق و انسان طي چند دهه از قرن بيستم بود و جوامع پذيرفته بودند كه ما و فقط ما در جهان هستي با علم و انديشه و تكنيك جديد مي توانيم صاحبان قدرت باشيم و هيچ نيرويي جز نيروهاي طبيعت جلودار ما نيست كه آنهم به كمك ساخت ادوات و ابزار علمي قابل حل مي باشد .
در يكي دو دهه اواخر قرن بيستم كم كم انديشه هاي جستجو اسرار وجود و منبع قدرت جهان هستي ، در ميان جوامع رونق يافت بطوري كه يكي از كارگردانان بزرگ در سرزمين انديشه هاي ماترياليستي ، فيلمي ساخت به نام سكوت (اثر سرگئي باندر چوك) كه در اين فيلم سؤالات بيشماري پيرامون آينده بشر و جهان معنوي (غيرمادي) حاكم بر زندگي انسان ها مطرح شده بود .
فيلم ديگري در مغرب زمين به نام يك اوديسه فضايي (راز كيهان اثر استانلي كوبريك) ساخته شد كه با ديد ديگري تسلط ابزار ساخت انسان بروي و طرح سؤالات بيشماري در زمينه شناخت حقيقت وجود انسان را بيان نموده و اقرار نموده بود كه ما در مقابل سؤالات و مسائل بيشمار حيات همچون كودكي ناتوان بيش نيستيم . كتاب ها و مقالات بسياري نيز در زمينه معنويت حاكم بر زندگي و روابط روحي و الهي انسان ها به رشته تحرير درآمد كه اتفاقاً هر كدام با ترجمه هاي مختلف و تيتراژ بالا در كشورهاي متعدد جهان به چاپ رسيد .
انديشمند بزرگ مسلمان استاد دكتر سيد حسين نصر درباره اين بازگشت از علم زدگي به باورهاي عرفاني و قبول انوار الهي جهت رشد و تعالي انسان در كتاب دين و نظم طبيعت فصل هشتم ص 349 ، دين و قداست بخشي دوباره به طبيعت چنين مي گويد :
«حسن گيتي از جمال حق بود
هستي عالم از او صادر شود»
كنه اين سر را كند ايمان عيان
در پيام لب دين افشا شود
بايد اين حجاب را دور افكند ، حجاب غفلت و نسيان .بايد يك بار ديگر فرايادداشت كه ما كه بوديم ، كه هستيم و كه خواهيم بود .و اين عالم طبيعت چيست ؛ مكمل ، مصاحب ما ، مسكن ، چون ما ثمره امر «كُن» كماكان آن نور سپيده دمان را در خود دارد با نور سپيده دمان آفرينش . و كماكان گواه بر آن حكمت برتر ، مسكن حضور مرتبه الوهي است . بايد آن را در واقعيت قدسي اش ارج نهاد و نبايد بااين خشونت سيري ناپذير پاره پاره اش ساخت . خشونتي كه طومار حيات ما در اين دنيا بر روي زمين را ، درهم خواهد پيچيد ، اين زمين كه خداوند آن را به عنوان موطن ما كه خود بخشي از آنيم ،‌ مقدر فرموده است . براي ارج نهادن طبيعت اول از همه بايد مبدأ همه موجودات را به ياد آورد و حقيقتي را كه اينك نهان است در درون خويش جستجو كرد .بنابراين بايد حجاب را كنار افكند و فراياد داشت كه ما كه هستيم و طبيعت چيست؛ طبيعت كه آن روز نهائي كلام آخر را خواهد گفت . بايد فراياد داشت و فراموش نكرد ، مبادا كه فرصت يادآوري را از دست بدهيم و با تخريب طبيعت ، نابودي مان شتاب گيرد .
اين سخنان و نوشته جاتي اين چنين مبين اين حقيقت است كه بشر اقرار به اشتباهات خود طي چند قرن گذشته ، دوران شكوفايي علم و تكنيك و بسط دانش توليد وسايل و امكانات فني صنعتي پزشكي و غيره ، نموده است و اينك مي خواهد با بازگشت به خويش حقايق جهان هستي را با عينك ديگري ببيند همان عينكي كه مولوي در دفتر سوم مثنوي در مقدمه چنين درباره اش نظر مي دهد .
اي ضياء الحق حسام الدين بيار                               
اين سوم دفتر كه سنت شد سه بار
بركشا گنجينه اسرار را
در سوم دفتر بهل اعذار را
قوتت از قوت حق مي ز هد
نه از عروقي كز حرارت مي جهد
اين چراغ شمس كو روشن بود
نه از فتيل و پنبه و روغن بود
سقف گردون كو چنين دائم بود
نه از طناب و استني قايم بود
قوت جبرئيل از مطبخ نبود  
بود از ديدار خلاق ودود
همچنان اين قوت ابدال حق
هم ز حق دان نه از طعام و از طبق
جسمشان را هم ز نور اسرشته اند
تا ز روح و از ملك بگذشته اند
اين كتاب مثنوي معنوي در هزاره سوم در مركز بزرگترين توليدات صنعتي ، نظامي ، فضايي و غيره چنان طرفدار پيدا نموده كه چند سال قبل در حدود بيست ميليون نسخه ترجمه آن در امريكا به فروش رسيد و اين نشان مي دهد انسان ها چگونه بازگشت به خويش پيدا نموده و اين نوشته سرتا پا معرفت و عرفان حضرت حق با بيان كليه جنبه هاي الهي و ماورائي موجود در آن ، چگونه همه را شيفته خود ساخته .
پس اين مسئله كه شاه پابرهنه جانب مسجد دويد مقصود انداختن همه امكانات و وابستگي هاي زندگي و به سوي معنويت رفتن است حال اين معنويت اگر در كتاب مثنوي باشد يا در اشعار حافظ و سعدي و يا عرفان بودائي و هند و غيره و حتي در عرفان سرخ­پوستان آمريكايي .
البته با اميدواري كه جلال الدين به مردم اين عصر مي دهد ، اميد است كه خداوند توبه انسان ها را پذيرفته و با تغيير شرايط انديشه و فكر انسانها و ايجاد باورهاي جديد در ايشان، طرحي نو را ايجاد نمايد :
بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من و ساقي بهم سازيم و بنيادش براندازيم
زماني كه انسان عميقاً پشيمان مي شود و به اصل خويش بازگشت مي نمايد (توبه مي كند) در اين حال خداوند مردان و زنان بزرگ و انديشمند با ايده آل هاي سازنده و ثمربخش عنايت مي فرمايد كه آنان انسان ها را راهنمايي و هدايت نموده و مسير درست زندگي كردن در اين كره يا در كرات ديگر را به او مي آموزند .
در درس دوازدهم مولوي مي فرمايد :
بود اندر منظره شد منتظر
تا ببيند آن چه بنمودند سِرّّ
ديد شخصي فاضلي پرمايه اي
آفتابي در ميان سايه اي
مي رسيد از دور مانند هلال
نيست بود و هست بر شكل خيال
ان خيالي كه شه اندر خواب ديد
در رخ مهمان همي آمد پديد
در اينجا بحثي به نام خيال بايد مطرح شود كه جهت اين توضيح از گفتار ابن عربي در اين باره استفاده مي شود :
الف : كتاب عوالم خيال نوشته استاد دكتر ويليام چيتيك محقق ارجمند آثار ابن عربي ترجمه جناب آقاي قاسم كاكايي انتشارات هرمس چاپ اول سال 1384 از صفحه 113 عنوان:‌ خيال
«چنان كه قبلاً ذكر شد، براي خيال مي توان سه مرتبه لحاظ كرد:
«اول: خود عالم هستي»
«دوم: عالمي واسطه در دل عالم متغير»
«ويژگي بارز خيال، تضاد ذاتي آن است. خيال را در هر مرتبه كه لحاظ كنيم، يك برزخ است كه بين دو حقيقت يا دو عالم ديگر قرار دارد و لازم است كه آن را با در نظر گرفتن اين دو، تعريف كنيم.لذا در توصيف يك صورت خيالي، هم تجربه ذهني را بايد در نظر گرفت، هم واقعيت عيني» را.ما آن صورت را هم حقيقي تلقي مي كنيم، و هم غير حقيقي، چرا كه به يك معنا، امرخاصي شهود شده است و به معناي ديگر،‌ چنين نيست.تضاد خيال، در مرتبه كل عالم، مربوط به هر آن چيزي مي شود كه غير خداست. چرا كه جهان -يا آنچه «هستي» مي ناميم- بين وجود مطلق و عدم مطلق قرار دارد.اگر خدا را «هست» بدانيم، همين امر را، به همين معني نمي توانيم درباره عالم، قائل شويم.در نتيجه، بايد آن را «عدم» به حساب آوريم. ولي با اينحال، مي دانيم كه عالم از جنبه خاصي، داراي هستي است، وگرنه نمي توانستيم درباره آن سخني بگوييم. در نتيجه، عالم نه موجود است، نه معدوم، يا هم موجود است، و هم معدوم. به علاوه مي دانيم كه عالم درهمان حال كه غير خدا است از يك وجه، مبين خداست، چرا كه آيات خدا در آن جلوه گرند. به عبارت ديگر، عالم به يك معني، ظهور و تجلي خداست. بنابراين، شيخ آنجا كه عالم را «خيال» مي نامد، نظرش به منزلت متضاد هر آن چيزي است كه غير خداست، و نيزاين واقعيت را در نظر دارد كه عالم خدا را نشان مي دهد، درست همان طور كه تصويرآيينه حقيقت شخصي را نشان مي دهد كه به آيينه مي نگرد.خيال در معنايي دوم، عالمي است كه بين دو عالم اصلي كه خدا خلق كرده، يعني بين عالم روحاني و عالم جسماني، قرار دارد.»
با توجه به مسائل مطرح در اين صفحات ياد شده مي توان نتيجه گرفت كه :‌
آن خيالاتي كه شه در خواب ديد
در رخ مهمان همي آمد پديد




درسهاي مثنوي:درس نهم



درس نهم) زماني كه انسان دچار سرگشتگي و تنهايي در بينش علمي مي شود خواص و كاربرد مواد نيز برايش معكوس شده و نتايج مخالف خاصيت اوليه آن ماده ايجاد مي شود. بزبان ساده تر كاربرد همه اجسام و پديده هاي اين جهان بستگي تام به معرفت ما از آن جسم داشته و انديشه ما مي تواند هر كاربردي را معكوس نمايد.


از قضـا سركنگبين صفراء فزود
روغـن بادام خشكي مي فزود
از هليله قبض شد اطلاق رفت

آب آتش را مدد شد همچو نفت

۱۰ دی ۱۳۸۸

مولوي: داستان نويس ، سناريست و كارگردان بزرگ ادبيات عرفاني



مقدمه :‌
براي بيان زبان سهل و متمنع عرفان خصوصاً وقتي با زبان خاص مثنوي بيان شود كاري بس مشكل در پيش است و مستشرق بزرگ فرانسوي پرفسور هانري كربن در مقدمه كتاب شطحيات مي گويد براي شرح متن شطحيات كاري بس مشكل و دشوار است .
در اين جزوه سعي مي شود زبان سينمايي مثنوي كه زباني است شناخته شده براي نسل امروز ، عرفان مولوي بيان و تشريح مي گردد .
در زبان سينمايي با شرح پلان هاي مختلف و بيان سكانس ها و فلاش بك هاي متعددي نشان مي دهيم چگونه مثنوي با اين زبان عرفان را توضيح مي دهد . اما ببينيم زبان سينما با زبان ادبيات چه تفاوت هايي دارد ؟
سينما و ادبيات دو زبان متفاوت هستند كه مشخصه سينما تصوير و مشخصه ادبيات نوشتار است . ادبيات از طريق نوشته و كلام و يك منطق عقلاني و فكري با خواننده خود ارتباط برقرار مي كند در حالي كه اين ارتباط در سينما از طريق تصوير و به كمك رابطه حسي و آني صورت مي گيرد .
شالوده سينما بر سيستم علائم تصويري پي­ريزي شده است و با آن سيستم نوشتاري معيني كه رمان به كار مي برد كلي فرق مي كند .
فيلمساز در اين كار خود قادر است در هر لحظه اي كه مناسب بداند از نشان دادن يك تصوير به سراغ نمايش تصوير ديگر رود و ...
دوربين علاوه بر نشان دادن جزئيات صحنه و بازي هنرپيشه اين قدرت را دارد كه با حركت از محلي به محل ديگر چشم­انداز گسترده اي در برابر ديدگان تماشاگران فيلم قرار دهد و با نيروي خلاقه احساس مربوط به چهره بازيگران و جزئيات مربوط به بازي آنها و صحنه ها و اشياي درون آن صحنه ها را آشكار سازد .
شرح مختصري از طريقه كوتاه كردن رمان براي فيلم : تلخيص در اصطلاح يعني خلاصه كردن و منظور از تلخيص يك رمان يا يك نمايشنامه ، بيان مطالب اصلي و رويدادهاي مهم آن در مناسب­ترين شكل و زمان ممكن خود است .
تلخيص براي خود داراي مراحل و ترتيبي است كه در اينجا فهرست­وار به آنچه در هر تلخيص بايد صورت گيرد اشاره مي كنيم :
مراحل تلخيص :
1 ـ مشخص كردن هدف تلخيص
2 ـ مشخص كردن پيام داستان
3 ـ تعيين موضوع و شخصيت هاي اصلي داستان
4 ـ تعيين رويدادها و فرازهاي اصلي داستان
5 ـ پيوند فرازها
6 ـ‌ پيراستن حواشي داستان
7 ـ بيان نتيجه و پايان داستان [1]
با توجه به توضيحات فوق ، طي پلان هاي آينده كه از يكي از داستان هاي مثنوي در دفتر اول اقتباس گرديده جزئيات يك باور و پذيرش ريزه­كاري هاي سلوك الي الله در كتاب شريف مثنوي نشان داده مي شود كه به منظور آشنايي با دنياي وسيع و پررمز و راز عرفان به شكل سناريو سينمايي بيان گرديده است تا ضمن تلخيص يك داستان ، با زبان تصويري سينما بهترين و مفيدترين نتيجه از بيان يك داستان به دست آيد .
در لوكيشن (Location) اين سناريو كه در يك صحنه نبرد و جنگ تن به تن ميان دو پهلوان اتفاق مي افتد ـ به خواننده شرح جزئيات چگونگي وصول به راه سلوك و عرفان را با فلاش بك به تاريخ گذشته انسان و بيان اتفاقات مهم جهان ، ارائه مي كند .  
در اين پلان ها آن چه لازمه آموزش يك سالك مي باشد با هنر تصويرسازي مثنوي بيان           مي شود و در فلاش بك ها اين آموزش كه با زبان حكايات مذهبي و ديني از كتاب آسماني توضيح داده شده است تشريح گرديد .
اگر انسان را همان گونه كه مثنوي مي گويد آميزه اي از جسم مادي ، جان معنوي بدانيم ، هنگامي كه ارتباط اين دو با يكديگر به نحو مطلوب فراهم شود در آن وقت آئينه تمام نماي خالق گشته و مي توانند همه اسرار خلقت را برملا نمايند يعني انسان خليفه خداوند در اين حالت همان بيان مثنوي پيش مي آيد كه مي فرمايد :  
در سه گز قالب كه دادش وانمود                                                                                                                            آنچه در الواح و در ارواح بود
 ياد دادش لوح محفوظ وجود
تا بدانست آنچه در الواح بود
پس براي دست يازيدن بدين مقام مراحلي از اعمال وكردار انسان بايد انجام شود كه در نتيجه بتوان به مراحل بالا و بالاتر رسيد يعني يك صعود به درجات عالي بايد طي نمود .
مثنوي در حكايت هاي مختلفي انسان را بسان ني دانسته كه از نيستان اصلي به دور افتاده ، توضيح مي دهد كه چگونه اين مراحل بازگشت به نيستان قابل وصول مي باشد .
در داستاني كه اينك جهت خوانندگان به صورت يك سناريو و فيلم تا حدودي  توضيح داده مي شود كه چگونه يك حركت كوچك در زندگي و در مسير زندگي مادي براي انسان عظمت و جاودانگي به همراه خواهد داشت .
در اين حكايت مثنوي كه به صورت تصويرسازي بيان شده ، مراحل سخت رستگاري را در گذشتن از خود و فراموشي اين توجه به خويشتن و بر قله هاي مروت و فتوت و آن گاه ولايت دوست رسيدن مي داند .
در صحنه آرايي هاي مثنوي كمال انسان را در پهنه وسيع اراده انسان و تصميم گيري هاي ما در لحظه لحظه زندگي مي داند و براي رسيدن نشان مي دهد چه گونه مي توان يك انسان كامل شد و نمونه اعلاي اين انسان كيست و چگونه و با چه از خود گذشتن­هايي به اين مرحله مي توان رسيد.
در فلاش بك ها حكايت هاي بسيار از پيامبران گذشته و سرنوشت امت هايشان و جزئيات آن زيان كاري قوم و نحوه چگونگي خوددداري از اين خسران بيان گرديده است .
پهلوان صاحب نام مقابل چون از مؤمنين ديانت موسي (ع) بوده لذا مثال هاي ارائه شده از سرنوشت قوم بني اسرائيل مي باشد . ذيلاً مراحل اين رسيدن به معرفت بيان مي شود .
1 ـ مقدمه ورود به داستان ـ دو اصل تفكيك­ناپذير از هر معرفت و عشق به جهان معنويت و انوار الهي ، كه براي انسان از ضروريات است . (خلوص و دوري از دغل و ريا)
2 ـ سكانس اول شرح يك نبرد ميان پهلوان مثنوي و پهلواني از پهلوانان زمان است .
اين نبرد با پيروزي قهرمان مثنوي پايان مي يابد و حال بايد براي تكميل پيروزي و هزيمت سپاه آن پهلوان ، به سرعت او را از ميان برد والا نبرد نيمه تمام مي ماند .
3 ـ پهلوان شكست خورده براي رهايي از ننگ شكست عملي كودكانه و دور از شأن پهلواني انجام داد تا شايد افزايش خشم پهلوان پيروز را فراهم نموده و زودتر از ننگ شكست و اين زندگي سراسر خفت كه گرفتار آن شده خلاص يابد .
4 ـ اين كار ابلهانه پهلوان شكست خورده نتيجه معكوس بر جاي مي گذارد به اين معنا كه قهرمان پيروز ميدان درست در لحظه اي كه بايد جان اين شكست خورده را با شمشير بگيرد به ناگاه شمشير را به دور مي اندازد و از خون اين پهلوان مي گذرد . يك گذشت بي محل و بدون منطق در جنگ ، نبردي كه پيروزي بر حريف ومعدوم نمودن وي حرف اول را مي زند . اين حيرت در سكانس بعد از زبان مبارز شكست خورده بيان مي شود به صورت يك گفتمان سينمايي ، يعني مكالمه اي كه در آن علت ها و انگيزه ها و دلايل مختلفي را از زبان وي بيان مي كند كه تا پايان داستان ،اين اعتراضات و پاسخ به اشكالات مطرح شده ادامه دارد  .
5 ـ در اين سكانس كه شامل يك گفتمان سينمايي است ، پهلوان مغلوب زبان به اعتراض گشوده و در حالي كه سرتاسر وجودش مملو از  سؤال گرديده از قهرمان داستان مي پرسد كه اين سؤالات را برايم توضيح فرما :
گفت اگر تيغ افراشتي چرا به ناگاه افكندي ؟
آيا بهتر از اين پيكار و پيروزي بر من چه پديده اي نظرت را به خود جلب نمود كه اين پيكار سرنوشت­ساز را به ناگاه فراموش نمودي . گفت آيا چه ديدي كه اين گونه خشمت فرو نشست يعني هنگامي كه خشم چون يك رعد و برق مهيب در وجود انسان شراره مي زند.
عاملي اين صاعقه را فرو نشاند ؟
تصور ديگر آن است كه آيا بهتر از اين نبرد تصوير ديگري در قلب و ذهن تو پديد آمد كه نتيجه آن پديدار شدن شعله عشق و دوستي و محبت و ايمان در قلب من بود . يا آنچه ديدي آيا بهتر از اين هستي و اين جهان با عظمت بود كه آن ديدار از جان هم بهتر بود و به من جان بخشيد يعني رهانيدن من از مرگ و بخشيدن دوباره زندگي به من كه نتيجه آن ديدن يك حقيقتي فراتر از همه وجود و هستي باشد .
با توجه به توضيحات فوق اينك در دنباله اين داستان به صورت پلان بندي و سكانس­بندي جهت اطلاع خوانندگان و همراه با توضيحاتي در انتهاي اين جزوه تقديم مي شود.








[1]  ـ نقل از كتاب اقتباس براي فيلمنامه نوشته آقاي محمد خيري سال 84 انتشارات سروش ، صفحه 66 ذيل تيتر ويژگي هاي زبان سينما و زبان ادبيات .

سیمای زن در مثنوی/بخش دوم

صبر فرمودن اعرابي زن خود را و فضيلت صبر و فقر بيان كردن با زن
شوی گفتش چند جویی دخل و کشت
خود چه ماند از عمر افزون‌تر گذشت
عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد
زانک هر دو همچو سیلی بگذرد
خواه صاف و خواه سیل تیره‌رو
چون نمی‌پاید دمی از وی مگو
اندرین عالم هزاران جانور
می‌زید خوش‌عیش بی زیر و زبر
شکر می‌گوید خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب نا ساخته
حمد می‌گوید خدا را عندلیب
کاعتماد رزق بر تست ای مجیب
اما شوهردرجواب این سخنان همسرخویش رابه صبردعوت می نماید:
شوی گفتش چندجویی دخل وکشت
خودچه ماندازعمر؟ افزون ترگذشت
عاقل اندربیش ونقصان ننگرد
زانکه هردوهمچو سیلی بگذرد
دراین قسمت همانطورکه شیوه کاراین کتاب است درزمینه صبرودوری اززیاده طلبی واینکه روزی نزدپروردگاراست وبیان مطلبی درزمینه بهره بردن ازلحظه های عمربرای اندوختن انرژی های درون وغیره دادسخن میگویدکه این بخش برای دنیاطلبان فراموش کننده خویش یک پند بزرگ وباارزشی می باشد
همسر در پاسخ زن اضافه مي كند: چقدردنبال دخل وسودوکشت این کشتکارعمرهستی مگرتوتصورمیکنی چه میزان اززندگی باقی است ؟ بیش از انچه باقیمانده تو درطلب سود هستی یعنی آنچه می خواهی بیشتراست ازباقیمانده عمر ، انسان اندیشمندوعاقل اینقدربدنبال زیادوکم مادی زندگی نگاه نمیکند زیرا این هر دو چون سیلی می گذرد.
دراین بیت جلال الدین درعین حال که داشتن رابه سیل تشبیه می کندفقرونداشتن راهم سیل میداند .
چرا چنین است ؟ زیراسیل دارای خواص و ویژگی های زیادی است :
1- سیل به یکبار پیش می اید
2- سیل بهنگام وقوع بنیان های زندگی راکنده وباخودمی برد
3- خرابی هاناشی ازسیل سالهابایدساخته وترمیم شود.
4- بهتراست انسان طوری زندگی کندکه خودرادرمقابل سیل بنیان کن اماده نماید
پس نداشتن هم همچون داشتن وثروت وقدرت مادی وغیره ناگهان می ایدوکلیه بنیان های زندگی راباخودمی بردولذاما بایدامادگی این برخوردراداشته باشیم .
دیگرازخواص سیل اینست که سریع می گذردوزمان پس ازان پیش می ایدکه ما باید برای آن دوران آماده باشیم ، چه سیل دریک زمان سریع می گذرد و پس از آن این ماهستیم و حقایق موجود.


درسهاي مثنوي:درس هشتم

درس هشتم) البته آن ايمان و اتكا به خالق يكتا بايد با قلب و با تمام وجود پذيرفته شود والّا تنها پذيرش ظاهري نمي تواند بينش علمي ما را وسعت بخشيده و براه صحيح رهنمون شود و جايگاه راستين خويش را بيابد. آري اعتقاد قلبي سرمنشأ همه موفقيت ها مي باشد.

ترك استثنـاء مرا دم قسوتي است
ني همين گفتن كه عارض حالتي است
اي بسـا ناورده استثناء به گفت
جان او با جان استثنـاست جفت

شرح درس: توضيحي كه جلال الدين در اين قسمت به مسئله قبلي مي دهد ، يك مرحله انديشه و تفكر را بالا برده و در حالت اتحاد عاقل و معقول يا عاشق و معشوق مسئله را مطرح مي سازد .
اين چه حالتي است كه جان عارف با انوار حضرت حق يكي شود و هر چه را تصميم مي گيرد عين خواست دوست مي باشد.
در اينجا ديگر نمي توان عاقل را يا عاشق را (كه هر دو يكي هستند و دو وجه از يك انسان مي باشند) از معقول و معشوق تشخيص داد . در مورد يكي شدن جسم و روح ، ماده و معنا مثنوي مي فرمايد :
هر دو را دل از تلاقي متسع 
همدگر را قصه خوان و مستمع
راز گويان با زبان و بي­زبان
الجماعه ، رحمهٌ را تأويل دان
پس نهايت مرحله عرفان وصول به بي­نهايت انوار حق بوده و رسيدن به حالتي است كه در آن مرحله ديگر انسان خود را هم نمي شناسد .
اين نفس جان دامنم بر تافتست 
بوي پيراهان يوسف يافتست
كز براي حق صحبت سالها  
بازگو حالي ازان خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود   
عقل و روح و ديده صد چندان شود
پس اتحاد جسم ما در يك سير افاق و انفس هنگامي كه با انوار جهان پيوند مي خورد رنگ و بوي آن فضاي عشق را مي گيرد و لذا انديشه و عظمت روح آن صد چندان مي شود .